الخراب و الباير !
زماني كه آقاي دكتر جاسبي رييس توانمند دانشگاه آزاد اسلامي براي جلوگيري از دخالت دولت مهر پرور و عدالت محور در اداره امور اين دانشگاه، راه حل وقف كردن اموال آن را طرح كردند، ناخود آگاه به ياد كنايه عبيد زاكاني در باب موقوفات افتادم. عبيد اين طنز پرداز هميشه جاويد در فصل اول رساله تعريفات خود، موقوفات را « الخراب والباير» معني كرده است.
بنده مقصر كه از نخستين فارغ التحصيلان اين دانشگاه هستم ، زماني را به ياد آوردم كه در محضر برجسته ترين اساتيد پروازي آن زمان دانشگاه، از جمله زنده ياددكتر محمدي ، دكتر الواني و دكتر جلالي و اساتيد عزيزي چون دكتر يزداني و دكتر نورا پر بارترين روزهاي زندگي ام را سپري كردم. ما پشت ميزهاي چوبي سه نفره اي نشستم كه سالهاي دهه سي نشسته بوديم و «آن مرد با داس آمد» را نوشته بوديم. در كلاس هايي تابستان و زمستان را سر كرديم كه روزگاري خانه فرزندان بي سرپرست بود وعمر مفيدش سپري شده بود. با وجود همه اين محذورات براي من كه دانشگاه تهران قبل از انقلاب را هم تجربه كرده بودم، بدون اغراق سطح آموزش در اين دانشگاه پهلو به پهلوي بهترين دانشگاههاي دولتي ميز د.
در واقع دانشگاه آزاد اسلامي با تلاشي قابل تحسين، همه امكاناتي را كه « خراب و باير» شده بود ، دو باره آباد و داير مي كرد و اين چيزي نبود كه به مذاق برخي افراد خود شيفته كه خود را محور همه كائنات مي دانند دلنشين باشد. در متني كه به عنوان نماينده نخستين فارغ التحصيلان دانشگاه آزاد اسلامي زاهدان در زمان رياست برادر گرانقدرم جناب آقاي دكتر يزداني ايراد كردم به همه اين مخالفت خواني ها اشاره داشتم ، تكرار آن در اين مقال كوتاه موجب ملال خاطر دوستان خواهد شد. تنها خواسته بنده و همه كساني كه از اين دانشگاه مردمي فارغ التحصيل شده اند و امروز در سطح كشور خدمت گزار همين مردم حق شناس و زنده هستند ، اين است« حالا كه مؤسسين دانشگاه به دلايلي كه بوي مشمئز كننده سياست هم از آن استشمام مي شود، به عنوان تنها راه نجات ازهم پاشيدگي دانشگاه آزاد، تصميم به وقف اموال آن گرفته اند، تمهيداتي هم اتخاذ فرمايند كه به گفته عبيد زاكاني – الخراب و الباير -نگردد . والسلام
چقدرمفتي مفتي كتك خورديم!
امروز نوبت شماست وما رشته سخن را به يك جوان بد شانس داديم. او براي ما نوشته است:
من بچه تهرون هستم. روز بعد از انتخابات حماسي 22 خرداد، مامانم گفت: حسن برو خبري از خانجون ات بگير.
منزل خانجون كه رسيدم، طفلكي سرماخورده بود و به من گفت بدو از سر كوچه يك كيلوسبزي آشي واسه من بخر. ماداشتيم مي دويديم كه يكهو دونفر جلويم را گرفتند و سفت و محكم پرسيدند: كجا پسر با اين عجله!
تاگفتيم مي رويم سبزي.. اون كه قلدرتر بود يك كف گرگي به سرمون زدوگفت: چند متر؟
ماهم كه دستپاچه شده بوديم گفتيم- يك متر!
دوتا يي به جانمون افتادند و يكييشان گفت: مي دوني با يك متر سبزي چند نفر اغتشاشگر را مسلح مي كني؟!
بعد هم پرسيد: از بچه هاي دانشجو هستي؟
فكر كرديم اونا هم تو خيابون دانشجو مي نشينند و بچه محل ما هستتد، با خوشحالي گفتيم آره !
مشت و لگد از دو طرف سرازير شد و همون قلدره گفت: پس محرك آشوب ها هم هستي! بگو به كي راي دادي؟
گفتيم حاجي ما به كسي راي نداديم! گفت : ديگه بدتر،پس منافق هم هستي! توكه راي ندادي تو خيابون چيكار مي كني؟كارت شناسايي داري؟
كارت فوتبال باشگاه تو جيبم بود ،دادم دستش و گفتم: من به سن راي دادن نرسيدم، مي رفتم براي خانجونم سبزي آشي بخرم!
چشمش كه به كارت افتاد گفت: قرمزته! پسر تو كه هم باشگاهي ما هستي؟ چرا اينو از اول نگفتي؟ بدّو برو، ولي سبزي رو كيلويي مي خرند نه متري!
هم چي كه گفت بدّو، ندونستيم چه جوري دويديم كه در يك چشم بهمزدن تو خيابون به همسايمون اكبر آقا رسيديم. اونم با كف دست زد تخت سينه امان و گفت: كجا پسر، جمعيت را نمي بيني؟
گفتم حاجي چيكار كنيم؟ گفت نترس با هم شعار بديم كاري به كارمان نخواهند داشت! بعد هم مشتش را گره كرد و فرياد زد «استقلال، آزادي، جمهوري اسلامي!» « الله و اكبر» منهم با او هم صدا شدم. مثل اين كه جمعيت از يك چيزي خوشش نيامد و مثل تريلي از روي ما رد شد. بعد هم يكي گوش منو گرفت و همين طور كه مي كشيد گفت: شعار ميدي؟ چقدر آزادي مي خواهي سوسول؟!!
چون نمي دونستم بگم چند كيلو و ياچند متر! به اكبر آقا اشاره كردم و گفتم به خدا اين پيرمرده گفت شعار بده!
همين كه اون آقاهه رفت سراغ اكبر آقا، ما پا به فرار گذاشتيم. داشتيم همين جوري بي هدف مي دويديم كه اصغر بچه محلمان با موتورش رسيد و گفت بپّر ترك من سوارشو! ما هم از خدا خواسته سوار شديم. چند تا موتوري ديگه هم از راه رسيدندو به سرعت به سمت بالا خيابون مي رفتيم كه يك جمعيت بي صدا از روبرو پيداش شد. اصغر خواست تك چرخ بزند، ما از ترك موتورش افتاديم و جمعيت رسيد. روز بد نبينيد،حالا نزن كي بزن! من تنها يادم هست هي تكرار مي كردم كه به خدا داشتم مي رفتم يك متر سبزي بخرم! يكي ازآنها گفت بابا ولش كنيد،سبزي مي خواد! بعد هم دست كرد تو جيبش و يك تيكه پارچه سبز در آورد و دور سرم بست و گفت برو به سلامت!
همين طور بي هوا سمت خونه خانجون مي دويدم كه سركوچه آن دو تا آقاي اولي روبرويم سبز شدند!
اون قلدره يك كف گركي ديگه حواله گيجگاهم كرد و گفت: نامرد سبزي خريدي و به سرت بستي! بگو خونه ات كجاست؟پدر سوخته نماد سبز به خودت مي بندي؟!
با دست خونه خانجون را نشون داديم و گفتيم مانبستيم، عده اي زدند سرمان راشكستند و بعد هم با دستمال بستند! دوتايي يقيه ما رو گرفتند و بردند خونه و تو درگاه منتظر آمدن خانجون شدند. خانجون مشغول نماز بود و ما با صداي بلند كه اون دوتا آقاهه هم بشنوند گفتيم : خانجون بياييد در خونه دونفر با شما كار دارند. خانجون بلند گفت الله و اكبر! يكي از اون آقاها گفت : كي بود الله و اكبر گفت؟!
ما از ترس دويديم جلو و گفتيم : خانجون بود ؛ منظوري نداشت ،خواست كه بگه نماز ميخواند منتظر بمانيد.
همان قلدره كه مهربانتر بودگفت: ما عجله داريم پسر، نمازش كه تمام شد بگو تو دلش الله اكبر بگه، خودت هم اگه پاتو بيرون بذاري مفتي مفتي كتك خواهي خورد. اون طشت لباسشويي را هم جمع كن از بالا فكر نكنند ديش ماهواره است!
گفتيم چشم! وقتي رفتند تازه متوجه شديم كه امروز چقدر مفتي مفتي كتك خورديم!
به دليل روزهاي پر شر و شور تبليغات انتخابات دهمین دوره رياست جمهوري، با تنوع موضوع روبرو بوديم. به همين خاطر تغيير روش دادم و اين شيوه طنز را برگزيدم. اميدوارم مورد پسند مخاطبين عزيز قرار گيرد.
اعتراض دانشجويان دختربه پنجاه هزار تومان كمك اهدايي رييس جمهور به آنان:
چرا زحمت كشيديد پس چرا كم كشيديد!؟
فتح همه قله هاي بلند پيشرفت و ترقي توسط دانشمندان جوان ايراني
گفته مي شود هنگامي كه جوانان با استعداد ، با هوش، وزيرك ايراني در اين سه چهار سال، قله هاي بلند علم و دانش و پيشرفت را فتح مي كرده اند، متوجه برخي آثار به جا مانده از آقا روباهه در اين قله هاي مرتفع شده اند. گويا اين روباه هاي انگليسي و آمريكايي و چه مي دانم جاهاي ديگر هيچ تل سالم و دست نخورده اي به جا نگذاشته اند.
حتما داستان را شنيده ايد؛ آقا روباهه چشم درد گرفت. رفت پيش كَحْال .كحْال يا همان چشم پزشك گفت برو از بالاي قله مرتفعي كه آن جا را فتح نكرده باشي يك مقدار خاك تميز بيار داخل چشمت بريزم تا خوب شود. روباه هرچه گشت تل فتح نشده اي نديد. البته در عرصه علم و دانش، هنوزقله هاي فتح نشده زيادي داريم و اميدواريم جوانان ايران زمين و آيندگان اين سرزمين، قبل از آقا روباهه اين قله ها را فتح كنند!
جميله كديور رييس كميته بانوان ستاد انتخاباتي كروبي
در غياب همسرشان دكتر مهاجراني كه مقيم لندن هستند، گفته اند: انشعاب ها در احزاب اصلاح طلب نماد دموكراسي و مردم سالاري است!
احسنت بر شماباد! به اميد اين كه روزي، هر ايراني يك حزب داشته باشد!؟
آقا تهراني نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي:
مردم به دنبال صداقت و راستي هستند!
يعني مي فرماييد نامزدهاي رياست جمهوري شعار انتخاباتي ندهند؟!! پس چه جوري مردم را پاي صندوق هاي راي بكشانند.
فتح قله تفتان با دوچرخه! ما هم با بالگرد...
جوانان دوچرخه سوار«صبح تفتان» براي اولين بار سوار بر دوچرخه، قله 4050 متري تفتان را فتح كردند. ما هم اميدواريم روزي سوار بر با بالگرد اين قله را فتح كنيم!
برخي از دوستان عزيزتر از جان- منظور همين مهدي و پروبز است- با ما تماس گرفته اند كه راهكار انتخاب فرد اصلح رياست جمهوري را به آنها ياد آور شويم. اين ها حتي نمي خواهند قدري زحمت بكشند و چند جمله راهكار انتخاب اصلح را ياد بگيرند. لذا از ما انتظار دارند كه يواشكي بيخ گوششان فرد اصلح را نام ببريم وزحمت فكر كردن و انتخاب را از دوششان بر داريم. مي بينيد عزيزان من! بعضي از اين دوستان چه توقعاتي كه ندارند! ما حتي اگر خودمان مي دانستيم كه اصلح كيست، باز هم به كسي نمي گفتيم. اساسا اين كار خلاف رسم آزادي و آزادگي است. ازآن گذشته اين آدمها مثل هندوانه سربسته مي مانند. قبل از رييس جمهور شدن حرفهاي زيادي مي زنند و قولهايي مي دهند كه تو قوطي هيچ عطاري نيست. بعد از انتخاب شدن توزرد در مي آيند. چرا گناه توزردي آنان به گردن ما بيفتد و روز قيامت چوب تو آستين ما بكنند!
لذا ما تنها وظيفه داريم به درخواست دوستان ، معيار انتخاب فرد اصلح را عنوان كنيم. وقتي ما راهكار را گفتيم و پس از آن كه شوراي محترم نگهبان با روش استصوابي و استطلاعي، مصاديق را از بين آن يك هزار نفري كه ثبت نام الكترونيكي كرده اند، تصديق فرمود ،دوستان خودشان با كمال آزادي! پاي صندوق راي بروند وفرد اصلح را از بين اين چند نفراز فيلتر رد شده انتخاب كنند.
واما راهكار انتخاب: ببينيد عزيزان من! به كساني كه مي گويند تكليف سيصد ميليارد دلار در آمد نفتي اين دو سه ساله را روشن كنيد راي ندهيد. معلوم است دنبال درد سر مي گردند. سخنگوي محترم دولت نهم فرمودند پولها همين جا روي زمين است. يعني از كره زمين خارج نشده است .مو هم لاي درز حرف سخنگو نمي رود! وما حرفشان را تصديق مي كنيم. بي خود عده اي به بهانه انتخابات بلوا درست نكنند. اما در مورد كشتار دسته جمعي يهوديان در جنگ جاني دوم و اين كه تعداد قربانيان شش ميليون نفر بوده و يا نبوده است. روشن شدن اين موضوع از نان شب هم براي ملت ايران واجب تر است. فرد اصلح بايد در هر جلسه مهمي كه در جهان و حتي كرات ديگر تشكيل مي شود به اين موضوع اشاره كند. احتمالا تعداد تلفات پنج ميليون و نهصد و نود و نه نفر يا كمتر بوده است. صهيونيست ها تعداد را بهانه كرده و فلسطين را اشغال كرده اند.ما هم بايد تعداد تلفات را بهانه قرارداده و آنها را از فلسطين اخراج كنيم! اين زمين كه ما سيصد ميليارد دلار را رويش گذاشته ايم، براي خودش صاحبي دارد، اين طور نمي شود كه عده اي قلدر، خانه و كاشانه مردمي مظلوم را اشغال كنند!
مهدي و پرويز عزيز ،به نامزدهايي كه مي گويند مردم از شرايط ناراضي هستند راي ندهيد. اين هايي كه مي گويند تورم وگراني در مملكت هست با صهيونيست ها و آمريكايي ها ارتباط دارند. چون آنها هم مي گويند در ايران تورم و گراني هست، پس معلوم مي شود اين ها دستشان با صهيونيست هال توي يك كاسه است. كساني كه از حلبي آباد هاي حاشيه شهر ها و بيكاري گسترده جوانان هم حرف مي زنند با صهيونيستها هم دست هستند. ما يادمان هست روزهاي اول انقلاب تلويزيون از اين حاشيه نشينان تهران فيلم گرفته بود، آدمهايي را نشان مي داد كه داخل يك سوراخ هايي به نام خانه مي رفتند و بيرون مي آمدند. مردم از ديدن اين بد بختي ها خيلي ناراحت شدند. قرار بود حلبي آباد هاي اطراف تهران ،تبديل به مناطق مسكوني آبرومندي شود. حالا صهيونيست ها در حاشيه تمام شهر هاي ايران يك حلبي آباد درست كرده اند تا مردم شرافتمند را ناراحت كنند. خيلي مواظب اين صهيونيست ها باشيد. ما از ته دل از مردم انتظار داريم كه پاي صندوق هاي راي بروند و فرد اصلح را انتخاب كنند.
اصلا از من مي شنويد اين راهكارها و معيار ها را تحويل نگيريد. حالا بعد از سي سال اينقدر باتجربه شده ايد كه از يك سوراخ دوبار گزيده نشويد. خودتان بهتر از هر آدم فهميده اي مي دانيد كه چه كسي فرد اصلح است. خدا وكيلي برويد و به او راي بدهيد! باوركنيد صهيونيست همان هايي هستند كه يواشكي بيخ گوش شما مي گويند: رييس جمهورفلاني است،بقيه نامزدها ول معطلند!!
« ترش بالا به آفتابه ميگه : آي دو كُتُو»
به عبارتي چلوصافي كه دهها سوراخ دارد با طعنه به آفتابه مي گويد، آي دو سوراخه! در واقع اين ضرب المثل كرماني به آدمي اشاره مي كند كه عيب خودش را نمي بيند وديگران را به واسطه همان صفت مورد سرزنش قرار مي دهد.
اين روزها تيتر دو، و در برخي موارد مانند بيانيه سرمربي سابق تيم ملي فوتبال ، تيتر يك بيشتر خبرگزاري ها و روزنامه ها ، مواردي است كه خارج از مضمون « آي دو كتو!» نمي باشد. براي اثبات اين مدعا، برخي از اين « دو كتوها» را كه همين روزها در عرصه ورزش،سينما و سياست پيش آمده رديف مي كنيم:
اولين دو كتو مربوط به بيانيه محمد مايلي كهن سرمربي تيم ملي فوتبال است كه به خاطر همين افاضات بر كنار شد! بيانيه با عنوان « مردم عزيز،قهرمان و دوست داشتني ايران سربلند »- الهي من بميرم براي اين همه مردم دوستيت- در پاسخ به ناجوانمردانه ترين الفاظ رقبا شروع مي شود و با جملاتي مانند« شعبان بي مخ ها يي كه ضعف هاي فني خود را با سياه نمايي از چشم اين و آن پنهان و لاپوشاني مي كنند و آقايان كوتوله و عوام فريب( كل يوم) كه حتي فاقد مدرك تحصصيلي گروهبان قنديلي شدن هستند و لقب ژنرال را يدك مي كشند..» پايان مي يابد. اين مطلب شامل گنده باقالي هايي كه به عنوان نوچه در كنار اين آدم كوتوله(قلعه نويي) هستند نيز مي شود. آي دو كتو!
دومين دو كتو مربوط به جدال ده نمكي با منتقدانش است. فيلم« اخراجي هاي 2 » بنده خدا خوب در دل مردم جا خوش كرده و فروشش از پنج ميليارد تومان گذشته است. معلوم است در اين روزگار بي پولي و ورشكستي و يا به قولي به گِل نشستگي كِشتي سينما و كشتي هاي ديگر، خيلي ها دچار بيماري نا خواسته حسادت شوند. ده نمكي هم كم نمي آورد و در شبكه راديويي گفت و گو، تمام قد در برابر اين حسودان مي ايستد و حرف هايي به رقبا يا منتقدان مي زند كه در رديف همان بيانيه مايلي كهن است. مجري برنامه از ده نمكي مي پرسد: آيا شما الان ميان روشنفكرها محبوب هستيد؟ ايشان هم با صراحت ميفرمايند: اصلا برايم مهم نيست!
اگرعكس آقاي ده نمكي را با دمپايي و تيپ ضد روشنفكري در روزنامه اعتماد ديده باشيد، باورمي كنيد كه راست مي گويد.او براي روشنفكر جماعت با ريش بزي وپيپ و دستمال سرجيب تره هم خورد نخواهد كرد. خوب دستگيرتان شد ويا به قول بچه هاي امروزي حال كرديد!پس از اين جدال عصب داغون كن ،يكي از منتقدين، ده نمكي را متهم مي كند كه براي خنداندن مردم از تمام چيزهايي كه براي ما به عنوان تربيت خانوادگي مطرح است عبور كرده و به سوي سلوك با لمپن ها رفته است. او هم پاسخ مي دهد كه ملاك تشخيص خوب از بد كارگردان است و نه چند روزنامه نگار. بعد هم بحث تعريف لمپن پيش مي آيد و معلوم مي شود كه لمپن همان آدمهايي دون پايه اجتماع هستند كه سلوك لاتي دارند!- با اين تعريف تاسيس كارگاه لمپن شناسي الزامي مي شود- آقاي فرزاد حسني مجري برنامه و منتقدان دلگير مي شوند و ده نمكي را متهم مي كنند كه نقد ناپذير است. حالا شما پيدا كنيد « آي دو كتو» را! در برنامه بعدي خانم تهمينه ميلاني را احضار مي كنند. از بد روزگار فيلم « سوپر استار» خانم فيلمساز مورد تحسين آقاي صفّار هرندي وزير محترم فرهنگ و ارشاد واقع شده است . همين دليل كافي است كه منتقدين كل يوم بر عليه او و سوپ استارش بشورند.ايشان از اين تهاجم گروهي جا مي زند و صحنه مباحثه و نقد راديو گفت و گو را كه به محاكمه يا مخاصمه بدل شده است ترك مي كند. منتقدين او را هم متهم به نقد نا پذيري مي كنند. آي دو كتو! شما مخاطب فهيم! در اين «دو كتو» جاي ترش بالا و آفتابه را خودتان تعين كنيد!
دو كتوي آخر مربوط به سخنراني جنجالي دكتر احمدي نژاد در ژنو است. ايشان به عنوان اولين سخنران در دوربان ژنو، حاكمان جهان را مورد خطاب قرارمي دهد و در مورد رعايت حقوق انسانهامي فرمايند:« ... بايد خود انسان را تعريف كنيم چرا كه بسته به نوع نگاه(ما) به انسان حقوق متفاوت براي آن قابل تعريف است – با اين نگاه ،خدا عاقبت همه ما را به خير كناد!- البته شما مي دانيد كه ريشه بسياري از مشكلات از ناحيه حاكمان و قوانين حاكم بر كشورها و مناسبات بين المللي است وتا زماني كه حاكمان صالح در دنيا حاكم نشوند و حاكماني كه به دنبال منافع حزبي و جناحي نباشند؛تا آن زمان ما همواره با مشكلات مواجه هستيم!»
آي دو كتو! خوب حال كردي؟ پس اينقدر دنبال منافع حزبي و جناحي نباش!
روزگار غريبي شده است، آنقدر خيار وخربزه وهندوانه كه دستكاري ژنتيكي شده اند به بازار آمده كه آدم دچار توهم مي شود ، مبادا خودش هم دستكاري ژنتيكي شده باشد!
در گذشته نه چندان دور، معمولا افراد را با پسوند شغلشان صدا مي زدند؛ مثل صفر دشتبان،يد اله قصّاب ، عارفي قنّاد، عباس پاليز دار و غيره. بعدها كه مردم شناسنامه دار شدند، چون اسم فاميل هم بايد بعد از اسم كوچك اضافه مي شد، مامور سجل و احوال با استفاده از شغل و يا مقام افراد بر اي آنان اسم فاميل درست مي كرد. از قبيل فرمانفرما ،كتابفروش، سنگتراش، قاليباف ،آخوند زاده ، بزرگزاده، گدازاده و.. در واقع اسم فاميل نمايانگر شخصيت حقيقي وموروثي افراد بود.
مثلا نام فاميل پاليزدار اسم فاعل است و عمده اش پاليز است كه چيز با ارزشي نيست و مشتي خيارِ چنبر و كدويِ تنبل است كه ممكن است دستكاري ژنتيكي شده باشد، اما بخش مهم آن همان پسوند «دار» است! كه مصدر مرخم از فعل «داشتن» است وشخصيت فرد را كه همان پاسداري از مال ديگران است نشان مي دهد واگر دستكاري ژنتيكي شده باشد، ديگر واويلاست! درقديم كه مردم پاليز مي كاشتند، براي مانع شدن از دستبرد موجودات دو پا وحيوانات چهارپايي مانند خرس و قاقُم وچرندگان وجوندگان موذي، يك آدم را مي گماردند تا دشتبان يا پاليزدارباشد. يعني مواظبت كند كه مال مردم را مفت خورها به يغما نبرند.از همه مهمتر چون مشاغل موروثي و نسل به نسل تداوم داشت ، حرفه افراد در خونشان عجين شده و جزو صفات ژنتيكي آنان مي شد. يعني مردم مي دانستندكه نفس عمل هر فرد به لقب شغلي اش مربوط است. حالا فرض كنيد آقاي پاليزداري خودش خيارهاي پاليز مردم را بخورد وبعد به گردن اين وآن بياندازد، ويا كدخدا را كه صاحب اختيار پاليز است در حال خوردن خيار از پاليز يه ببيند وفردايش همه مردم آبادي را خبر كند. در آن صورت اين ظن تقويت مي شود كه مبادا ژن پاليز دارهم مثل خيارهاي پاليز دستكار شده باشد.
راستي هيچوقت فكر كرده ايد كه چقدر دستكاري ژنتيكي شده ايد ؟ چقدر شبيه خودتان هستيد و به عبارتي ظاهر و باطن اجدادي اتان يكي است ؟ اگر نيستيد بدانيد دستهاي غيبي ژنتيك شما را دستكاري كرده است. اصلا چرا تقصير را به گردن اين و آن و يا دستهاي غيبي بياندازيم، كافي است نگاهي از سر تعقل و تعمق به جامعه و خودمان بيندازيم . مگر نه اين كه به قول مردم اهل تحقيق شخصيت هر فرد را جامعه اي مي سازد كه در آن زيست مي كند، و هر جامعه را افرادي مي سازند كه عضو آن هستند؛ با اين حساب آن دستهاي غيبي خودمان نيستيم؟ بله من وشما! تفاوتي مي كند كه رييس باشيم يا مرئوس، حاكم باشيم يا محكوم؟ بله ؟! چي فرموديد؟!!
يكي از معجزات هزاره سوم ودرواقع دومين معجزه هزار سوم همين فرهنگ زن سالاري است كه مكمل معجزه اول شده است. اين معجزه حتي مي تواند پيشنهاد خلع لباس روحاني سرشناسي را بدهد و در وب نوشتش سياستمدار معروفي را متهم كند كه شان مقامي را كه دارد پايين آورده و اساسا ايشان حق انتقاد ندارد ! باز هم جاي شكرش باقي است كه نفرمو ده اند«حق نفس كشيدن ندارد!». ديديد كه چگونه همين معجزه توانست جلوي زياده خواهي مردان را بگيرد و لايحه حمايت از خانواده را به حال تعليق در آورد؟! خلاصه اين معجزه دوم مردها را تسليم بلاشرط روزگار كرده است. به همين خاطر ايراد به مرداني نگيريد كه از بگو مگوبا زني كه مردش به دليل مشغله زياد در خانه نيست پرهيز مي كنند.ما هم اساسا نه جراتش را داريم و نه بنا داريم وارد دعوا هاي زنانه بشويم. دليلش هم بر مي گردد به دوران نو جواني وخاطره اي كه ازيك زن مرد افكن داريم. در آن سالهاي دهه سي، زن غلامحسين پاسبان همه كاره محل ما بود. در واقع شهر ما در آن سالها، تنها يك كلانتري داشت واز بد روزگار رييس كلانتري واز همه مهمتر مامور ويژه كلانتري يعني غلامحسين پاسبان،هر دو ساكن محله ما بودند. البته رييس كلانتري مرد شريفي بود وكاري به اهل محل نداشت،غلامحسين پاسبان هم مردي ريزنقش وزرد نبو وبي خاصيت بود.ولي امان از دست زنش، تقريبا همه مردان محل از ترس آبرو واين كه پشتشان را به خاك نمالد، جلوي قلدري هايش كوتاه مي آمدند. اما گاه پيش مي آمد كه مرد غريبه اي گذرش به محله ما مي افتاد وچون از مرد ستيزي اين زن بي خبر بود نا خواسته با او درگير مي شد. شگرد زن غلامحسين هم اين بود كه در يك چشم بهم زدن دست مي انداخت و بيخ اَسافل مرد بيچاره را مي گرفت وچنان مي كشيد كه آن بخت برگشته به پشت روي زمين مي افتاد و ناله تسليم سر مي داد.بعد هم مانند خروس فاتح روي سينه مرد از حال رفته مي نشست وبه قول قديمي ها تا دلش مي خواست ليچار مي بافت.
تقريبا هفته اي نبود كه مردم محل شاهد يك نمايش تياتر از اين زن نباشند. تا اين كه زن ديگري به نام توران كُرده در انتهاي محله و نزديك تپه ماهورهاي شمال شهر، اسم و آوازه اي به هم زد و داستان قلدري هايش توجه كوچك وبزرگ را به خود جلب كرد. همه اهل محل مي دانستند كه قلدري زن غلامحسين بيشتر به خاطر آژان بودن شوهرش است وخودش پُخي نيست، ولي توران واقعا زن گُند آورو دل جگر داري بود كه با صداي دو رگه و كلفتش ترس به دل داش هاي محل انداخته وسبيلشان را آويزان كرده بود. نوچه هاي محل هر وقت توران را مي ديدند ،دست به سينه مي گذاشتند وبا سر تسليم مي گفتند: چاكريم شاه خانوم! سر انجام چند نفر از مردهاي رِند محله كه ازدست زن غلامحسين كفري بودند، جمع شدند و توران را ساخته وپرداخته كردند كه با او سرشاخ شود. براي اين كار يك دست لباس كُردي مردانه تن توران كردند ، يك سبيل از بنا گوش در رفته هم سلماني محل درست كرد و با كش باريكي كه دور گردن توران انداختند، پشت لبش بستند .
تنگ غروب بود كه سر چهار راه سعدي ، مردمي كه از سر كار بر مي گشتند با يك گردن كلفت غريبه روبرو شدند كه دنبال دعوا مي گشت. معلوم نيست چگونه بر پا كنندگان نمايش به زن غلامحسين پاسبان خبر برده بودند كه مرد غريبه اي مي خواهد محله را نا امن كند.هنوز مردم مشغول برانداز طرف بودند كه زن غلامحسين مثل اجل معلق از راه رسيد و از آن حرفهاي چارواداري مخصوص خودش ، چند تا نصيب آدمهاي سرشناس محل كرد كه چرا اجازه داده اند يك مرد در حوزه كلانتري شوهرش قلدري كند.
توران هم كه منتظر همين فرصت بود، جلوآمد و با گويش لري و صداي دورگه جاهلانه اي گفت: آبجي مثل اين كه مردت خانه نيست؟! وبعد هم دست انداخت بيخ گلوي او را به چنگ گرفت. زن غلامحسين هم روي شگرد هميشگي دست انداخت كه خِفت اَسافل طرف را بگيرد وچون چيزي به دستش نيامد هاج و واج ماند. توران هم كه واقعا زن قوي بنيه اي بود او را از جا كند ودراز به دراز توي لجن جوي آب خيابان خواباند و دو دستي بيخ حلقش را چسبيد. بالاخره دكان داران محل دخالت كردند و زن غلامحسين را از زير دست توران نجات دادندو راهي خانه كردند. در واقع براي هميشه به ميدان داري اش خاتمه دادند . وقتي همسايه ها داشتند زن غلامحسين را مي بردند، يكي از مرداني كه خيلي از دست او كوك بود به شيوه نقالان شاهنامه ندا سر داد:
شغال بيشه مازندران را نگيرد جز سگ مازندراني
زندگينامه
مولاناجلال الدين محمد بلخي مشهور به ‘‘مولوي’’
جلال الدين محمدبن محمد بن الحسين البلخي ( تولد604 وفات 672 ه.ق) مشهور به مولوي است. به هنگام تولداورا محمد ناميدند ، اما به مرور كه بلند آوازه شد،از طرف اهل علم ، مريدان ودوستداران، ابتدا به جلال الدين و سپس به القاب‘‘ خداوندگار’’ و ‘‘مولانا خداوندگار’’ اشتهار يافت. آنچنان كه از متون تاريخي بر مي آيد ، از قرن نهم به بعد القاب مولوي، ملاي رومي، مولانا جلال الدين بلخي، ‘‘مولوي رومي بلخي’’ در مورد وي مرسوم شده است. تخلص او در پايان بسياري از غزلياتش ‘‘خاموش’’ يا ‘‘خموش’’ است . وچون در ‘‘ كليات شمس ’’ دريايان برخي ازغزلها، اشاره به شمس تبريزي داشته است ، اور را مولاي تبريزي نيز ناميده اند.
خانواده جلال الدين اصالتا اهل بلخ بودند.بلخ يكي از مراكز آباد آن دوره درخراسان بزرگ ويكي از ايالات مهم وپر جمعيت شرق امپراطوري ايران محسوب مي شد.بلخ زماني طولاني وليعهد نشين وپاي تخت ايران بود.پدر جلال الدين ، سلطان العلماء بهاء الدين ولد ، خود يكي از مشايخ بزرگ به حساب مي آمد. شاعران و عارفان مشهور آن دوران اغلب به خانه بهاء ولد رفت و آمد داشتند . گفته مي شودشاعر و عارفي بزرگ چون عطار ، كتاب اسرار نامه خود را در زماني كه مولوي شش ساله بود به وي اهداء كرده است . از پدر مولوي نقل كرده اند كه بارها به نسب عالي خود اشاره مي نموده است . مادر وي’’فاطمه خاتون’’ دختر محمد خوارزمشاه بود ومي گويند جد مادري اش شمس الايمه هم از جهت مادر به امير المومنين ،علي مرتضي عليه السلام مي رسيده است. از همين بابت گاهي كه بهاء ولد قصد تعريف از هوش واستعدادفرزند خودجلال الدين را داشته است مي گفته: ‘‘ خداوندگار’’ اصيلست و ولايت به اصالت است. گفتن سخناني از اين دست را گروهي از محققين، علت كوچيدن وي و خانواده از بلخ به روم دانسته اند. زيرا بهاء ولد گاه بر منبر وعظ هم از اين گونه گنايات واشارات ابراز مي داشت و چون اين سخنان به گوش محمد خوارزمشاه رسيد حمل برداعيه سلطنت او كرد و به سلطان العلماء پيغام فرستاد كه: اگر شيخ سلطنت بر بلخ را مي خواهد، مرا دستور دهدتا به اقليم ديگر روم و آنجا مقام گيرم، كه در يك اقليم دو پادشاه نشايد. وخداوند را سپاس كه حضرت او را دو گونه سلطنت مسلم شده است ، يكي سلطنت اين جهاني و ديگر سلطنت آن جهاني( آخرت) ،اگر شيخ سلطنت اين عالم به ما ايثار كنند و از سر آن بر خيزند لطف عظيم عنايت كرده اند.
به هر حال واضح است كه سلطان محمد خوارزمشاه از بودن بهاء ولد در بلخ نا خرسند بوده ، در واقع،رعيت به دربار سلطان العلماء بيشتر ازدربار سلطان محمدمي پرداخته اند و اين موجب نا رضايتي حكومت بوده است. به هر حال بهاء ولد در پاسخ سلطان پيغام داد كه ما درويشانيم و به خوشدلي تمام سفر كنيم. پس عزم روم(قونيه) كرد.به هنگام هجرت، فرياد و غريو از اهالي بلخ بر خاست.. گويند قريب سيصد شتر بار ،كتب نفيس و اثاث خانه و زاد وراحله شيخ را حمل مي كردند و اين مال و مكنت از اخلاق درويشي قدري دور است.! چهل مفتي كامل و زاهدعامل هم در ركاب ايشان بودند. اگر چه بعدها كه جلال الدين به قطب بزرگ صوفيان ارتقاء مقام يافت،بر خلاف پدر اندوخته اوخروي را بر اندوخته دنيوي مرجح دانست ، تا آنجا كه نقل مي كنند روزي فرزندش سلطان ولد،به پدر شكايت آورد كه بذل و بخشش بي حساب آنچه مريدان مي آورند،موجب عسرت خانواده وسختي اداره خانقاه شده است..
تحصيل علم
در تواريخ آمده است كه جلال الدين محمد در زمان هجرت پدر به روم، پنج ساله و برادرش علاءالدين محمد هفت ساله بوده اند. جلال الدين به همراه پدر از بلخ به نيشابور و سپس از راه بغداد و حجاز به مكه مشرف مي شود و سپس از راه سيواس يه آسياي صغير(روم) مي رود و بالاخره در قونيه اقامت دايم اختيار مي كند. وي در تمامي اين مدت از تحصيل علم و تجربه باز نمي ايستد .توفيق يزرگ جلاالدين علاوه بر داشتن پدرانديشمندي چون بهاء ولد و خانواده اي متمكن اين بوده كه در يكي از شكوفاترين دوران علم و ادب وفرهنگ ايران و اسلام مي زيسته است. در اين دوره پيشرفت مسلمانان در زمينه هاي فلسفه ، اخلاق ، دين و هنر به بالاترين حد خود رسيده بود.حضور تعداد كثيري از ادبا وانديشمندان در يك دوره زماني، بي اغراق در طول قرنهاي قبل و بعد از آن تكرار نشده است. بزرگاني چون عطار ،عراقي ، سعدي ، خواجه نصيرالدين طوسي، سهروردي، محمد عوفي ، بابا افضل كاشاني ، علامه حلي و…. همه حكايت از اين دارد كه مولانا جلال الدين در زمانه اي مي زيسته كه بهترين شرايط را براي رشد وپرورش استعداد شگفت او فراهم داشته است. البته بايد به خاطر داشت كه مولانا يكي از پر آشوب ترين وپر حادثه ترين ادوار تاريخ ايران و حتي جهان را نيز به چشم ديده است. در زمان زندگي او ، امپراطوري قدرتمند خوارزمشاهيان به دست مغولان بيابانگرد متلاشي مي شود و پس از تهاجم خونبار چنگيز و هلاكوخان از شرق به غرب، بيش از نيمي از دنياي مسكون و آباد آن روزگار تحت سيطره ايلغانان مغول قرار مي گيرد.
جلال الدين محمد، هنگام وفات پدربيش از 24 سال نداشت، اما آنچنان در فقه و اصول و همه علوم ومعارف عصر خودپيشرفت نموده بودكه بنا به خواهش مريدان بر مسند پدر تكيه مي زند. يكسال پس از رحلت پدر ، برهان الدين محقق ترمذي كه براي عرض تسليت فوت مرشد خود به قونيه آمده بود، جلال الدين را با رموزات عرفان و معارف صوفيه آشنا مي سازد. سپس او را براي آشنايي بيشتر با تصوف به حلب و دمشق مي برد. در سال 638 ه، ق ترمذي روي در نقاب خاك مي كشد و جلاالدين كه پس از 9 سال گرفتن تعلبم و تربيت مستقيم از وي و سير وسلوك همراه با استاد و راهنماي خود،تنهامانده است ، راه مرشد ومراد خودرا در پيش مي گيرد و ضمن مكاشفت در عرفان به وعظ و خطابه و منبر مي پردازد. اندكي نمي گذرد كه آوازه حوزه درس و وعظ و عرفان جلال الدين در جامع اسلامي آن روزگار مي پيچد.
حكايت مولانا چلال الدين و شمس الدين تبريزي
مي گويند در شهر تبريز شمس الدين را همه مي شناختند، عارفي بي پا و سر كه دايم در پي گشت و سفر بود، از اين باب مردم اورا‘‘ شمس پرنده’’ مي گفتند. روزي شمس به هنگام مناجات وراز و نياز با‘‘ معبود’’ سخت بي قرار شده، شوري عظيم به پا كرده و تمنا نمود كه: بار الها از محبوبان مستور خود يكي را بمن بنما.
جواب آمد كه شكرانه چه مي دهي؟شمس عرض كرد: به غير از سر چه دارم.كه تقديم كنم؟
ندا آمد كه: به اقلبم روم رو تا به مقصود و مطلوب رسي.
اكنون سال 642 هجري قمري است. شمس شوريده و بي سامان به شهر قونيه مي رسد و يك سر به مجلس درس مولانا جلال الدين بلخي وارد مي شود.وروددرويشي با كلاه سياه و جامه ژنده، توجه همه را به سوي او جلب مي كند. شمس تبريزي قلندر وار در گوشه اي مي نشيند .گويا پس از جدلي كه در باب سلوك درويشي ورسيدن به معبود بين استاد وتازه وارد در مي گيرد ،جلال الدين چنان شيفته و مجذوب شمس مي شود، كه به يك باره دست از قيل و قال مدرسه و وعظ شسته ، مسند تدريس و فتوي را رها كرده و به اشاره شمس دل و جان خود را يكسر وقف تجلي حقيقت مي كند. در باره چگونگي آشنايي شمس بامولاتا داستانهاي گوناگون كه گاه به افسانه شبيه است ساخته اند. برخي گويند كه شمس چون به قونيه رسيد به كوي شكر فروشان منزل كرد. روزي چند نگذشته بود كه مولانا جلال الدين سوار بر استري راهوار،از مدرسه پنيه فروشان بيرون آمده ومريدان و بزرگان قونيه پياده در ركابش بودند .چون به نزديك شمس برسيدند، او از جاي بر خاست و و لگام استر بگرفت و فرمود: اي صراف عالم و نقاد معاني و عالم اسماء بگو كه حضرت مصطفي بزرگ بود ،يا بايزيد بسطامي؟ و بعد هم فرموده‘‘ سبحانك ما عرفناك حق معرفتك’’ را از آن حضرت پيش آورد در مقايسه با ‘‘ سبحاني ما اعظم شاني ’’ بايزيد .( براي درك معاني عرفاني آن بايستي به ‘‘كشف المحجوب’’ هجويري مراجعه كرد و شرح آن در اين مختصر نگنجد، اما پيامبر مي فرمايد: آنچنان كه شايسته توست ، ترا نشناختيم و بايزيد به شناخت شان خداوندي اشاره دارد). به هرحال نقلست كه چون جلال الدين اين پرسش جسارت آميز از شمس بشنيد، از هيبت آن نعره اي بزد و مدهوش گشت .در آن جايگاه هنگامه اي بر پا شد و خلق گرد شمس بگرفتند كه تو چه گفتي كه ‘‘خداوندگار’’ از هوش برفت. چون مولانا از حالت غش به در آمد ، دست شمس بگرفت و به حجره اي در مدرسه در آمدند و چهل روز تمام به هيچ آفريده اي راه ندادند. ونيز گقته اند كه سه ماه چنين كردند و چون بيرون آمدند ، ديگر جلال الدين به درس و وعظ باز نگشت و تا پايان عمر به رسم دراويش دستار به صورت آويز مي پيچيد وپيروهن چون اهل عزا پيش باز كرده بود وتمامت روز وشب شعر خوان به سماع و وجد مشغول بود. مردم وبه گفته اي ‘‘كور دلان’’ زبان به طعن و لعن گشودند كه: دريغا! نازنين مردي، عالمي، پادشاهزاده اي كه ناگاه چنين ديوانه شد!؟ وآنهمه از مصاحبت شمس الدين مي دانستند. اگر چه در اين باب سخن ها مختلف است ، ولي نگارنده آن صورت ساده اول وآمدن بي پيرايه شمس به مجلس درس مولانا وسپس تاثير پذيري استاد از اين شاگرد قلندر را بيشتر مي پسندد. به هر تقدير جلال الدين چنان شيفته و مجذوب شمس شد كه در س و فحص را رها كرد:
زاهد بودم ترانه گويم كردي
سر فتنه بزم و باده جويم كردي
سجاده نشين با وقاري بودم
بازيچه كودكان كويم كردي
ما را زهواي خويش دف زن كردي
صد در يا را زخويش كف زن كردي
من پير فنا بودم جوانم كردي
من مرده بودم ز زندگانم كردي
جلال الدين محمد به شهادت اكثر تذكره نويسان تا قبل از ديدار با شمس ، مردي اهل شريعت و تا حدودي طريقت بود. وي سعي وافري داشت كه بين اين دو تفكر رايج آن روزگار كه پس از قلع و قمع اسمعيليان به تفكري درون گرا تبديل شده بود ، جاني تازه بدمد. از آنجا كه تصوف ايراني در دوره اي طولاني تبديل به مظهر صفاي قلب و كمال عقل شده بود، مي توان ادعا كرد كه پس از آن نيز خصوصيات ملي، استعداد شگرف ايراني، عظمت معنوي و استقلال سياسي ايرانيان به اين تفكر گره خورده است. جالب است كه اين انديشه از بطن سنت حنفي و شيعه علوي بر خاسته بود و در طول قرون واعصار به صورتي آگاهانه سعي در پيوند شكلي و محتوايي دومذهب رايج اسلامي در سر زمين پهناور اسلامي داشته است. در سيستان و بلوچستان به عينه مي توان اين سنت حسنه صوفي مسلكها را در نزديكي و روابط صلح آميز دو مذهب بزرگ اسلامي مشاهده كرد. به هر تقدير اعتدال گرايي مولانا در پيوند بين شريعت و طريقت به يكباره با آمدن شمس و ديداراو به سود طريقت صوفيانه به هم خورد. مولانا ساعتهاي طولاني و روزهاي پي در پي، اوقات خود را با شمس مي گذراند. حوزه درس و خطابه يك سره تعطيل شده بود ومريدان ديگر ‘‘ خداوندگار’’ را در جلسات وعظ و نماز ومراسم روزه نمي ديدند. اين وضع اندك اندك باعث خشم متشرعان ونارضايتي مريدان گرديدوچون اين پيش آمد را ناشي از القائات شمس مي دانستند، مردم كينه او را در دل گرفته و در پي آزارش بر آمدند.شمس تبريزي كه شرايط را اين چنين ديد ، بدون خبر واطلاع جلال الدين قونيه را ترك كرد. اين سفر در روز پنجشنبه 21 شوال 643 ق به وقوع پيوست.رفتن بي خبر شمس ،جلال الدين را آشفته و پريشان كرد.مدام سراغ اور ا از اين وآن مي گرفت تا اين كه خبر شمس را از دمشق آوردند. اهل قونيه كه پريشان حالي مولانا را ديدند از كرده خود پشيمان و نادم شده واز حضرتش طلب عفو كردند . در نهايت گروهي از يزرگان با همراهي فرزند مولانا سلطان ولد به نيت آوردن شمس راهي دمشق شدند هنگام رفتن ،شعري هم مولانا به دست فرزندبه شام فرستاد:
برويد اي حريفان ، بكشيد يار ما را
به من آوريد يكدم صنم گريز پا را
به بهانه هاي شيرين به ترانه هاي موزون
بكشيد سوي خانه مه خوب خوش لقا را
اگر او به وعده گويد كه ره دگر بيايم
همه وعده مكر باشد، بفريبد او شما را
شعر مولانا و اصرار مريدان كار گر مي افتد و شمس تن به بازگشت مي دهد. با آمدن آن يارعزيز، شوريدگي مولانا صد چندان مي شود. در مجلس فقيهان قونيه و بر سر هر كوي و بازار داستان شوريدگي جلال الدين موجب طعن وسرزنش او مي گردد. با پيش آمدن اين وضع ،دوباره متشرعان برآشفته شده و گروهي از متعصبان،قصد جان شمس مي كنند. گويا علا ءالدين محمد فرزند مولانا هم با ايشان همداستان مي شود. بالاخره شبي شمس را به قتل رسانده و در چاهي متروكه مي اندازند و چنين شايع مي كنند كه شمس بي خبر از مولانا ترك قونيه كرده است. محمد علي موحد در كتاب شمس تبريزي به اين روايت پرداخته و آنرا مجعول مي داند،وي بنا ير روايات ديگري معتقد است كه شمس در غيبت دوم خود به خوي آمده و در همان شهر درگذشته است.برخي مدفن شمس را در همان مكان بقعه شمس در خوي مي دانند. بناي بقعه شمس به دوره حكومت ايلخانان مغول مربوط است به هر تقديرشايعه قتل شمس آنچنان قوت مي گيرد كه به گوش مولاناجلال الدين مي رسد ، ولي او تا پايان عمر اين واقعه جانگداز را باور نمي كند. هر گاه مسافري خبر مي آورد كه شمس را در فلان جا ديده است،مولوي به او هداياي بسيار ارزاني مي داشت تا جائي كه اين وضع باعث تحريص مردم دغل شده بود. روزي مردي خبر آورد كه شمس را در فلان كوي دمشق ديدم و مولانا چنان شادمان شد كه دستار وكفش و لباس و زرو هر آنچه در دسترسش بود به او بخشيد . يكي از ياران به دليل گفت كه اين مرد دروغ مي گويد. مولانا فرمود كه اين هديه ها را براي خبر دروغش به او دادم ، اگر به واقع او را ديده بود، جان به جاي جامه مي دادم!
پس از غيبت شمس مولانا به كلي دست از قيل و قال مدرسه شست و تا پايان عمر به ياد آن عزيز از دست رفته به سرودن مثنوي پرداخت. او از هيچ كس، خبر مرگ شمس را تاب نمي آورد ودر پاسخ مي گفت:
كه گفت كه: آن زنده جاويد بمرد
كه گفت كه: آفتاب اميد بمرد
آن دشمن خورشيد بر آمد به بام
دو چشم ببست و گفت: خورشيد بمرد
كه گفت كه روح عشق انگيز بمرد
جبريل امين ز خنجر تيز بمرد
آن كس كه چو ابليس در استيز بمرد
مي پندارد كه شمس تبريز بمرد
پس از غيبت شمس، صلاح الدين فريدون قونوي معروف به ‘‘زركوب’’ تا حدودي جاي رفته شمس را پر كرد. مدت ده سال(662- 652 ق) او مصاحب مولانا بود. چون صلاح الدين روي در نقاب خاك كشيد حسام الدين چلپي كه خاندان او اهل روميه بود و به قونيه مهاجرت كرده بودند مورد عنايت مولانا واقع شد. نزديكي مولانا به چلپي به حدي بود كه اختيار همه امور را به او سپرده بود. علاقه مولوي به چلپي به حدي رسيد كه اگر او در مجلس وعظ حضور نداشت ، لب به سخن نمي گشود. مي گويند كه مولانا به خواهش چلبي به شيوه‘‘ الهي نامه’’ سنائي و‘‘ منطق الطير’’ عطار به سرودن مثنوي معنو ي پرداخت. مولانا 18 بيت اول مثنوي را كه با مطلع:
بشنو از ني چون شكايت مي كند
از جدائيها حكايت مي كند
آغاز مي شود، به حسام الدين تقديم كرد و از آن پس ديگر هر دو آنان، شب و روز راحت و آرام نداشتند . مولانا مثنوي را تقرير مي كرد و چلپي مي نوشت تا دفتر نخست پايان يافت. در اين هنگام همسر چلپي در گذشت و مدت دو سال در سرودن بقيه مثنوي تاخير شد. دفتر دوم را مولانا در سال 666ق(حميد مصدق در مقدمه دوبيتي هاي مولانا،اين تاريخ را 622 ذكر كرده است واشتباه است ،چون دراين تاريخ حسام الدين چلپي كه كاتب مثنوي است تازه متولد شده است وبا توجه به اين كه مراوده نزديك حسام الدين با مولانا پس از درگذشت جلاالدين زركوب،-وفات 622 ق- اتفاق افتاده ودفتر دوم پس از چند سال مراوه با جلال الدين قونوي نوشته شده،بنابراين تاريخ 666 مي تواند دقيقتر باشد) با اين بيت شروع كرد:
مدتي اين مثنوي تاخير شد
مهلتي بايست تا شير خون شد
و پس از آن تا دفتر ششم همكاري اين دو ادامه داشت. مولانا مدت پانزده سال(658-672 با حسام الدين هم راز بود. در اين دوره ديگر از شدت آن عداوتها كه مردم با شمس داشتند كاسته شده بود.زماني كه مولانا خرقه تهي كرد، هنوز دفتر ششم به پايان نرسيده بود. به خصوص كه در آخر عمر به دليل بيماري ناتوان شده بود و طبيبان در بهبود وي عاجز مانده بودند و كار سرودن باقي مثنوي خوب پيش نمي رفت. سرانجام در روز يكشنبه پنجم جمادي الاخر سال 672 ق آن آفتاب عالم تاب و آن سر سلسله رندان و عاشقان جهان ، كالبد تن رها كرد تا به جانان پيوندد. مي گويند سلطان ولد تا آخرين لحظات حيات بر بالين پدر حاضر بود و بي تابي مي نمود. همان شب و در واپسين ساعتهاي حيات ، اين غزل را مولانا براي فرزند خودسروده است:
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
ترك من خراب شب گرد مبتلا كن…
دردي است غير مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كن
در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كرد، كه عزم، سوي ما كن…
در تشييع كالبداين عارف وارسته و بلند نظر، كه جنگ هفتاد و دو ملت را عذر خواه بود و هفتاد و سه مذهب را يكي مي دانست، همه مردم قونيه از وضيع و شريف، فقير وغني ،زردشتي ويهودي ، مسيحي و مسلمان، شيعه و سني شركت كردند و اشك ريختند. مولانا در طول عمر پر بركت خود و تحت تعليم علماي بزرگ عصر از جمله پدر بزرگوارش، در اصول، علم حديث، تفسير قرآن، قصص انبياء، تاريخ اسلام، اصول عقايد،فلسفه ، علوم عقلي و نقلي و كلام، شعر و ادب، احاطه كامل يافته و در فقه در همان اوان جواني به درجه اجتهاد رسيده بود. مولانا بر خلاف تصور عامه فقيهي متشرع و حكيمي اصولي بود. ليكن چون صوفي مسلك بود، گروهي از متشرعان اين روش رسيدن به معبود را بر نمي تافتند. مولانا رادر همان روز وفات در شهر قونيه ، در مقبره خانوادگي ودر كنار پدرش بهاء الدين ولد به خاك سپردند.
اكابر و بزرگان قونيه هزينه ساختن گنبدي را كه بعدها به گنبد خضرا معروف شد بر سر مزار او متقبل شدند.
و در پايان حيف است كه اين سخن نگفته باقي ماند‘‘ مولانا ابداع گري بزرگ بود كه در ظرف زمان و مكان وكلام نمي گنجيد، در همه اين زمينه ها آنچنان تحولي بوجود آورد كه 700 سال پس از اوهنوز هم كسي را ياراي پرداختن به عمق معرفت او نيست ، در عين حال كه غالب متشرعان حقيقت وجود او و ابداعات انديشه اش را در خلوت خويش پذيرفته اند،باز هم ترس از تكفير مانع از آن است كه به همه ابعاد افكار مولانا پرداخته شود’’
آثار مولانا.
1- اثر منظوم مثنوي معنوي در شش دفتر ، مشتمل بر 26000 بيت در بحر رمل مسدس. اين اثر يكي از تابناكترين وبا ارزشترين آثار آفريده ذهن بشراست كه تا كنون به صورت منظوم سروده شده است. مثنوي سرشار از داستانهاي آموزنده و در عين حال بيان كننده عرفان ،حكمت و فلسفه است.
2- غزليات: اين اثر به نام ‘‘ ديوان كبير’’ يا ‘‘غزليات شمس تبريزي’’ مشهور است. چون در پايان بيشتر غزليات مولانا به شمس تبريزي و شمس الحق اشاره داشته است، اين اثر به ‘‘ديوان شمس’’ اشتهار يافته است. ابيات اين ديوان را در مجموع حدود 40000 بيت مي دانند. آنچه در اين اثر جلب توجه مي كند عشق بي حد و حصر مولانا به شمس تبريز است.
3- رباعيات: تعداد ابيات اين اثر را نزديك به 4000 بيت شمرده اند. برخي از محققين ابياب منسوب به مولوي را دراين مجموعه زياد مي دانند.
آثار منثور مولانا
1- فيه مافيه: اين اثر مربوط به مجالس وعظ مولاناست. گفته مي شود فرزندش سلطان ولد آن را گرد آورده است. از متن نوشته چنين بر مي آيد كه مولانا با فصاحتي بي بديل و مهارتي بي نظير سخن مي گفته است. در حين سخن كه بسيار ساده و موجز بيان شده مولانا با ذكر روايات و داستانهائي به شيريني كلام مي افزوده است. فيه مافيه يك كتاب خود آموز سخنوري است.
2- مكاتيب: همانگونه كه از نام اثر بر مي آيد ، مجموعه مكاتبات مولانا با معاصرين وبزرگان علم و معني و سياست است. مولانا اين نامه را به صلاح الدين زركوب،سلطان ولد ( پسرش)وفاطمه خاتون( عروسش كه دختر صلاح الدين و همسر سلطان ولد است) نوشته است.
3- مجالس سبعه: مجموعه اي از سخناني است كه مولانا به شيوه اندرز بر سر منبر ومجالس ديگر بيان داشته است.
حدس بزنيد يك ميليارد دلار چه شده است؟
از بس كه در باره اين يك ميليارد دلار، در طول ماه هاي گذشته خبر در روزنامه ها چاپ شده است،ديگر نيازي نيست،منبع خبر را روشن كنيم. ابتدا يك شير پاك خورده اي از طرف يك دستگاهي دريك جاهي اعلام كرده بود كه يك ميليارد دلار از در آمد هاي حاصل از فروش نفت سال 85 به خزانه دولت واريز نشده است.
چند روز پيش معاون تفريغ بودجه ديوان محاسبات اعلام داشته است كه اين مبلغ نه از بين رفته و نه سوء استفاده شده است! مي پرسيد پس چه شده است؟
البته اصل مبلغ يك ميليارد و 58 ميليون دلار بوده و خرده اش كه حدود 50 ميليارد تومان خودمان مي شود، ديگر ارزش گفتن ندارد. ديوان محاسبات مدعي است كه اين مبلغ از مازاد در آمد نفتي، به حساب صندوق ذخيره ارزي واريز نشده است. تا امروز هم هيچ يك از دولتمردان پاسخ نداده اند كه اين مبلغ در كجا هزينه شده است.
ببينيد عزيزان من! نزديكترين حدسي كه شما مي توانيد در مورد نوع هزينه اين مبلغ بزنيد چه مي تواند باشد؟ يك كمي فكر كنيد. براي خودتان چه زماني پيش آمده است كه حاضر نبوده ايد محل هزينه پولتان را به كسي بگوييد؟ بله درست حدس زديد. صدقه! كمك به يك مستضعف آبرومند! دوري از رياو قمپز در كردن!
بديهي است وقتي پاي كمك و صدقه و بذل پول نقد به مستضعفي در ميان باشد، حالا فرقي نمي كند كه اين محتاج و نيازمند و مستضعف، آدم باشد ،مملكت و يا جنبش و گروهي در آن سر دنيا باشد، جايز نيست حتي اگر جناح دست راست پول را داده، جناح دست چپ با خبر شود! چون ارزش معنوي كار پايين مي آيد.
حالا روشن شديد كه چرا با وجود همه بوق و كرناها ، كسي پاسخ نمي دهد كه اين پول كجا هزينه شده است؟ مي خواهيد كار انجام شده را بي ارزش كنيد؟ مي خواهيد خداي نكرده حمل بر ريا شود؟ هر كس كه بعد ازين بپرسد اين يك ميليارد دلار كجا هزينه شده است، معلوم مي شود كه از ايادي استكبار است و مي خواهد آبروي مستضعف جماعت را ببرد. خيلي هوشيار باشيد كه در دام توطئه استكبار جهاني به سركردگي آمريكا نيفتيد- چون احتمال مذاكره با آمريكا در پيش هست،پسوند جهانخوار را نياورديم كه به مذاكرات لطمه اي وارد نشود- به زبان خوش يعني اين كه ديگر پي گير هزينه كرد اين يك ميليارد دلار نشويد! عوامل استكبار شير فهم شدند؟
دوستي از ناقدان سياستهاي فرهنگي دولت نهم از راه نرسيده مي گويد: چرا شماها چيزي نمي نويسيد! اعضاي آكادمي اسكار به تهران آمده اند و دارند بچه هاي سينما را فريب مي دهند، آنوقت شما اين جا راحت نشسته ايد و داريد چاي مي نوشيد!
با شرمندگي عرض مي كنيم- ما قهوه نداشتيم ، ناچار چاي دم كرديم!
- آقايان موضوع را شوخي نگيريد. مجلس جلسه فوق العاده تشكيل داده. جواد شمقدري گفته كه اين ها در صورتي مي توانند در ايران سمينارتخصصي بر گزار كنند كه به خاطر ساختن فيلم «300» از مردم ايران عذر خواهي كنند. سرمقاله كيهان غوغا به پا كرده.
- خوب اعضاي آكادمي چي گفته اند.
- آنها گفته اند اولا ما فيلم را نساخته ايم و همچين فيلم مهمي هم نيست،دوما فرهنگ و تمدن ايران بزركتر از اين است كه با اين كارها لطمه ببيند. يعني در واقع تعارف تحويل داده اند. آقا اينها مار خورده هاي افعي شده هستند، مي ترسم بچه ها سينماي ما رواز راه به در كنند و بخورند.
- زياد نگران نباشيد، اين بچه هاي ما آنها را نخورند، شانس آورده اند! بعد هم به نظر ما جوابشان پر بي راه نبوده است، اين قدرهم شما هي بچه بچه نگوييد. كدام بچه؟ مگر خودتان نمي گوييد كه جوانان ما با استعدادترين، با هوش ترين، نابغه ترين آدم هاي روي كره زمين هستند. پس نگران نباشيد. اگر اين بچه ها آن افعي ها را نبرند لب چشمه و مارمولك بر نگردونند،پس ما بي خود اين همه ادعا مي كنيم! ارتباطات فرهنگي يعني همين، ما متاعي داريم و آتها متاعي دارند، به بازار تقاضا عرضه مي شود. آدمها بر حسب تربيت و باورهاي اعتقادي خود يكي را انتخاب مي كنند. مگر ما نمي گوييم كه بهترين انديشه و روش را براي زندگي انسان ها داريم. بدون بر قراري ارتباط و عرضه اين انديشه كه نمي توان انسان ها را آگاه كرد. پس از چي نگران هستيم. مگر همين چند روز پيش در كابل كتاب فروشي هايي را كه كتاب هاي ارسالي از ايران را عرضه مي كنند، تهديد به آتش زدن نكردند؟ مگر همين چند سال پيش مركز فرهنگي ايران در شهر پيشاور پاكستان را آتش نزدند؟ اگر هر ملتي بخواهد از ترس فريب خوردن بچه هاي سينما، بچه هاي دانشگاه ، بچه هاي هنر ومعماري، بچه هاي كانون نويسندگان وبچه هاي مردم از ورود انديشه هاي ديگران جلوگيري كند ويا جلوي هر رفت و آمد فرهنگي را به بهانه بد آموزي و توطئه بگيرد. بديهي است هيچ گونه پيشرفت و نو آوريي در جهان اتفاق نخواهد افتاد.
- - يعني ما هيچ كاري نكنيم و بگذاريم با سياست تهاجم فرهنگي بچه هاي ما را فريب بدهند.
- خير! ما مي گوييم شما رو به خدا، اين قدر اين آدمهاي بالغ را بچه فرض نكنيد! به جاي اين امر و نهي ها كردن ها و مته به خشخاش گذاشتن ها ،همراهيشان كنيد تا قادر به رقابت با توليداتي شوند كه مانند سيل به سوي اين فلات سرازير شده است. تا اين حد به هنر و فرهنگ به صورت بسته( پكج) سفارشي نگاه نكنيد. پر و بال اصحاب فرهنگ و هنر را باز كنيد و از برخي نا هم سليقگي ها نترسيد. آنوقت خواهيد ديد كه شكوفايي واقعي فرهنگ ايراني -اسلامي از دل همين سعه صدر متولد خواهد شد و فرهنگ و ادب كشورهاي همجوار را هم سيرآب خواهد كرد. بدون آن كه متهم به صدور برنامه ريزي شده انديشه هاي خودمان به كشورهاي ديگر شويم!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|